كلال بالفتح،تارك سر و بالاتر از پيشانى،فخرى گويد: بيت نهد براى شرف خاكپاى او را چرخ بجاى اكليل امروز بر فراز كلال و بعضى بجاى لام كاف خواندهاند،چنانكه حكاك گويد: بيت يازنمش يا كنمش ريش پاك يا زندم سنگ يكى بر كلاك و بالضم كوزهگر،و بزبان علمى اهل هند نيز كوزهگر را كلال گويند،مظفر هروى گويد: بيت جان دادن خفاش بدم كار مسيح است ورنه بكند از گل صد مرغ كلالى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1172) 
به فتح اول بر وزن جمال تارك سر است كه ما بين فرق سر و پيشانى باشد و در عربى ماندگى اعضا و خيره شدن چشم و در هندى شراب فروش را گويند و به ضم اول كوزهگر و كاسهگر را مىگويند يعنى شخصى كه كوزه و كاسۀ گلى و سفالى مىسازد و به عربى فخار گويند و به زبان علمى هندوستان هم كوزهگر را كلال مىگويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص738) 
بر وزن ملال تارك سر را كويند كه بالاتر از پيشانى است شمس فخرى كفته نهد براى شرف خاكپاى او را چرخ بجاى اكليل امروز بر فراز كلال و بعضى بجاى لام كاف خواندهاند چنانكه حكاك كفته يا زنمش يا كنمش ريش پاك يا زندم سنك يكى بر كلاك و بضم بمعنى كوزه كر و بزبان علمى هند نيز كوزه كر را كلال كويند مظفر هروى كفته جان دادن خفاش بدم كار مسيح است ورنه بكند از كل صد مرغ كلالى امير خسرو كفته هر كاسۀ كه ساخت ندانم چرا شكست كردنده آسمان كه چو چرخ كلال كشت ابو على قلندر كفته شرط است كه در حكم خدا دم نزنى اين حرف كه كفتى تو نه مردى نه زنى كل را چه مجال است كه پرسد ز كلال كز بهرچه سازى و چرا مىشكنى بكسر كاف فارسى نيز مناسب است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص592) 
- [بوزن حلال] بالاى پيشانى باشد. مثالش حكاك گويد: بيت يا زنمش يا كنمش ريش پاك يا زنمش سنگ يكى بر كلال و در مؤيد مسطورست كه - بضم كاف - كسى را گويند كه ظروف گلين راست كند. مثال اين معنى امير خسرو گويد: بيت ز بس ابلهى هندوان كلال روست آب نوشند با صد سفال و مولانا مظفر هروى نيز فرمايد: بيت جان دادن خفاش بدم كار مسيح است ورنه بكند از گل صد مرغ كلالى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1093) 
چكاد باشد از بالاى پيشانى.حكاك گفت: بيت يا زنمش تا كندم ريش پاك يا زندم سنگ يكى بر كلال 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص209) 
[اسم][فارسی]تارك سر و كلاك. و قلۀ كوه.و ضعف و ناتوانى.و عيب خلقى و جبلى.و طفل يتيم و بىپدر و مادر.و مرد بىاولاد. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][فارسی]-مأخوذ از تازى- تعب و ماندگى.و كم زورى.و خيرگى چشم. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]ماندگى و خستگى و تعب. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[مصدر][عربی]كل كلا و كلالا و كلالة.[مرور نمائيد]كل( kall ). 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2821) 
(اسم) مابين فرق سر و پيشانى. بالاى پيشانى. تارك سر. كلاك. چكاد. هباك. ميان سر. تار. فرق سر. ¦¦به هندى، شرابفروش. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(عربی مصدر ، اسم) مانده شدن. رنجور و ناتوان گرديدن. ¦¦خستگى. ماندگى اعضا و خيره شدن چشم. ¦¦كند شدن. ¦¦قلۀ كوه. ¦¦ضعف و ناتوانى. ¦¦عيب خلقى و جبلى. ¦¦طفل يتيم بىپدر و مادر. ¦¦مرد بىاولاد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2300) 
ميان سر باشد.طاهر فضل گويد: گر خذو را بر آسمان فكنم#بىگمانم كه بر چكاذ آيد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص46) 
ميان تارك بود.حكاك گفته است: يا زندم يا كندم ريش پاك#يا زندم كارد يكى بر كلال چكاد را حكيم فرزدق گفته است گر از سركشى خويش را تا برخ #چو سود آنكه گردد چكاد توروخ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص78) 